سلام
ولی دوست دارم نظرتون رو درباره این قالب بدونم
نیلوفر روییده است
ولی دوست دارم نظرتون رو درباره این قالب بدونم
خدايا مرا از شر ذره بين ها برهان تا هر چيز و هر كس را همانقدر كه هست باور كنم.
به من خودداري عطا كن تا آتش خشمم گلستان بخشش باشد و سينه ام قبرستان خواهش.خدايا كمكم كن آيينه تو باشم نه دیگران ...
دستم را بگير تا هيچگاه آرزوي برگشتن از راه رفته را نكنم.پايم را ببند كه به بيراه خود خواهي و جهل نروم.
زبانم را بدوز تا حماقت نكنم.چشمم را بگير كه جز تو نبينم.
خدايا اگر نردباني شده ام تا ستاره هاي كوچك را به آسمان برسانم ياريم كن تا آسمان قد بكشم ، نه تا نيمه راه و اگر در دستان من قدرت رساندن نيست ، مرا از توهم توانستن بيدار كن...خدايا
آنانكه همه چيز دارند
مگر تو را
به سخره ميگيرند
آنان را
كه هيچ ندارند
مگر تو را
*****
آنان كه فانوسشان را
بر پشت ميبرند
سايه هايشان پيش پايشان ميافتد
خدایا! دلم تنگ است برای هم صحبتی با تو. مرا در خودم غرق مکن. نگذار که در مرداب خود پرستی ام دست و پا زنم.
خدایا! لذت با تو بودن را با لذت غرق در گناه از من مگیر.
خدایا! طعم عبادت خالصانه ات را بر من بچشان و بر من نور رحمتت را بیفشان.
خدایا! قلبی ده که جز یادت هیچ چیزخشنودش نکند.
خدایا! سری ده که جز فکر تو در آن نباشد. خدایا! دستی ده که جز فرمان تو نبرد. خدایا! پایی ده که جز به راه تو نرود. خدایا! زبانی ده که جز کلام تو هیچ نگوید. چشمی ده که جز بزرگیت هیچ نبیند. گوشی ده که جز سخن تو هیچ به جان نگوید.
خدایا! بر من لطفت را بباران. خدایا! اگر گناهان من به اندازه ریگ بیابان باشد ولی لطف و رحمت تو بیشتر از گناهان من است. می دانم که مرا بارها و بارها بخشوده ایی و من بارها و بارها توبه ی خود شکسته ام. اما چه کنم که من بنده ی خطاکارم و تو خدای خطاپوش. چه کنم که اگر خدایم نبودی هرگز خطا نمی کردم که چون تویی مهربان، در تمام عالم نیست که از من درگذرد.
خدایا! مرا به حال خود مگذار. مرا در این نیستیم تنها نگذار. بگذار که هستی ام را در تو پیدا کنم. بگذار که این وجود فانی ام را به وجود پاینده تو زنده نگه دارم.
خدایا! مرا از مرحمتت محروم مگردان. مرا با تمام بدی هایم ببخشای و مرا از وجود پر مهرت محروم نکن.خدایا! تو می دانی که من محتاج توام می دانی که جز تو کسی را ندارم می دانی که هر لحظه به تو نیازمندم، پس دستم را بگیر و یاریم ده که تو را فرمان بردار باشم و تو را به شایستگی بندگی کنم. و هیج وقت هیج وقت تو را از یاد نبرم.
در روز اول سال تحصيلى، خانم تامپسون معلّم کلاس پنجم دبستان وارد کلاس شد و پس از صحبت هاى اوليه، مطابق معمول به دانش آموزان گفت که همه آن ها را به يک اندازه دوست دارد و فرقى بين آنها قائل نيست. البته او دروغ مي گفت و چنين چيزى امکان نداشت. مخصوصاً اين که پسر کوچکى در رديف جلوى کلاس روى صندلى لم داده بود به نام تدى استودارد که خانم تامپسون چندان دل خوشى از او نداشت. تدى سال قبل نيز دانش آموز همين کلاس بود. هميشه لباس هاى کثيف به تن داشت، با بچه هاى ديگر نمي جوشيد و به درسش هم نمي رسيد. او واقعاً دانش آموز نامرتبى بود و خانم تامپسون از دست او بسيار ناراضى بود و سرانجام هم به او نمره قبولى نداد و او را رفوزه کرد.
امسال که دوباره تدى در کلاس پنجم حضور مي يافت، خانم تامپسون تصميم گرفت به پرونده تحصيلى سال هاى قبل او نگاهى بياندازد تا شايد به علّت درس نخواندن او پي ببرد و بتواند کمکش کند.
معلّم کلاس اول تدى در پرونده اش نوشته بود: تدى دانش آموز باهوش، شاد و با استعدادى است. تکاليفش را خيلى خوب انجام مي دهد و رفتار خوبى دارد. "رضايت کامل".
معلّم کلاس دوم او در پرونده اش نوشته بود: تدى دانش آموز فوق العاده اى است. همکلاسيهايش دوستش دارند ولى او به خاطر بيمارى درمان ناپذير مادرش که در خانه بسترى است دچار مشکل روحى است.
معلّم کلاس سوم او در پرونده اش نوشته بود: مرگ مادر براى تدى بسيار گران تمام شده است. او تمام تلاشش را براى درس خواندن مي کند ولى پدرش به درس و مشق او علاقه اى ندارد. اگر شرايط محيطى او در خانه تغيير نکند او به زودى با مشکل روبرو خواهد شد.
معلّم کلاس چهارم تدى در پرونده اش نوشته بود: تدى درس خواندن را رها کرده و علاقه اى به مدرسه نشان نمي دهد. دوستان زيادى ندارد و گاهى در کلاس خوابش مي برد.
خانم تامپسون با مطالعه پرونده هاى تدى به مشکل او پى برد و از اين که دير به فکر افتاده بود خود را نکوهش کرد. تصادفاً فرداى آن روز، روز معلّم بود و همه دانش آموزان هدايايى براى او آوردند. هداياى بچه ها همه در کاغذ کادوهاى زيبا و نوارهاى رنگارنگ پيچيده شده بود، بجز هديه تدى که داخل يک کاغذ معمولى و به شکل نامناسبى بسته بندى شده بود. خانم تامپسون هديه ها را سرکلاس باز کرد. وقتى بسته تدى را باز کرد يک دستبند کهنه که چند نگينش افتاده بود و يک شيشه عطر که سه چهارمش مصرف شده بود در داخل آن بود. اين امر باعث خنده بچه هاى کلاس شد امّا خانم تامپسون فوراً خنده بچه ها را قطع کرد و شروع به تعريف از زيبايى دستبند کرد. سپس آن را همانجا به دست کرد و مقدارى از آن عطر را نيز به خود زد. تدى آن روز بعد از تمام شدن ساعت مدرسه مدتى بيرون مدرسه صبر کرد تا خانم تامپسون از مدرسه خارج شد. سپس نزد او رفت و به او گفت: خانم تامپسون، شما امروز بوى مادرم را مي داديد.
خانم تامپسون، بعد از خداحافظى از تدى، داخل ماشينش رفت و براى دقايقى طولانى گريه کرد. از آن روز به بعد، او آدم ديگرى شد و در کنار تدريس خواندن، نوشتن، رياضيات و علوم، به آموزش "زندگي" و "عشق به همنوع" به بچه ها پرداخت و البته توجه ويژه اى نيز به تدى مي کرد.
پس از مدتى، ذهن تدى دوباره زنده شد. هر چه خانم تامپسون او را بيشتر تشويق مي کرد او هم سريعتر پاسخ مي داد. به سرعت او يکى از با هوش ترين بچه هاى کلاس شد و خانم تامپسون با وجودى که به دروغ گفته بود که همه را به يک اندازه دوست دارد، امّا حالا تدى محبوبترين دانش آموزش شده بود.
يکسال بعد، خانم تامپسون يادداشتى از تدى دريافت کرد که در آن نوشته بود شما بهترين معلّمى هستيد که من در عمرم داشته ام.
شش سال بعد، يادداشت ديگرى از تدى به خانم تامپسون رسيد. او نوشته بود که دبيرستان را تمام کرده و شاگرد سوم شده است. و باز هم افزوده بود که شما همچنان بهترين معلمى هستيد که در تمام عمرم داشته ام.
چهار سال بعد از آن، خانم تامپسون نامه ديگرى دريافت کرد که در آن تدى نوشته بود با وجودى که روزگار سختى داشته است امّا دانشکده را رها نکرده و به زودى از دانشگاه با رتبه عالى فارغ التحصيل مي شود. باز هم تأکيد کرده بود که خانم تامپسون بهترين معلم دوران زندگيش بوده است.
چهار سال ديگر هم گذشت و باز نامه اى ديگر رسيد. اين بار تدى توضيح داده بود که پس از دريافت ليسانس تصميم گرفته به تحصيل ادامه دهد و اين کار را کرده است. باز هم خانم تامپسون را محبوبترين و بهترين معلم دوران عمرش خطاب کرده بود. امّا اين بار، نام تدى در پايان نامه کمى طولاني تر شده بود: دکتر تئودور استودارد.
ماجرا هنوز تمام نشده است. بهار آن سال نامه ديگرى رسيد. تدى در اين نامه گفته بود که با دخترى آشنا شده و مي خواهند با هم ازدواج کنند. او توضيح داده بود که پدرش چند سال پيش فوت شده و از خانم تامپسون خواهش کرده بود اگر موافقت کند در مراسم عروسى در کليسا، در محلى که معمولاً براى نشستن مادر داماد در نظر گرفته مي شود بنشيند. خانم تامپسون بدون معطلى پذيرفت و حدس بزنيد چکار کرد؟ او دستبند مادر تدى را با همان جاهاى خالى نگين ها به دست کرد و علاوه بر آن، يک شيشه از همان عطرى که تدى برايش آورده بود خريد و روز عروسى به خودش زد.
تدى وقتى در کليسا خانم تامپسون را ديد او را به گرمى هر چه تمامتر در آغوش فشرد و در گوشش گفت: خانم تامپسون از اين که به من اعتماد کرديد از شما متشکرم. به خاطر اين که باعث شديد من احساس کنم که آدم مهمى هستم از شما متشکرم. و از همه بالاتر به خاطر اين که به من نشان داديد که مي توانم تغيير کنم از شما متشکرم.
خانم تامپسون که اشک در چشم داشت در گوش او پاسخ داد: تدى، تو اشتباه مي کنى. اين تو بودى که به من آموختى که مي توانم تغيير کنم. من قبل از آن روزى که تو بيرون مدرسه با من صحبت کردى، بلد نبودم چگونه تدريس کنم.
بد نيست بدانيد که تدى استودارد هم اکنون در دانشگاه آيوا يك استاد برجسته پزشکى است و بخش سرطان دانشکده پزشکى اين دانشگاه نيز به نام او نامگذارى شده است !
قصه نوه و پدربزرگ
پيرمردي بود كه با پسر ، عروس و نوه اش در خانه اي زندگي ميكرد. چشمهاي پيرمرد ضعيف شده بود و خوب نمي ديد. گوشهايش ضعيف شده بود و خوب نمي شنيد، زانوهايش هم موقع راه رفتن مي لرزيد. وقتي كمه سر ميز غذا مي نشست از ضعف و پيري قاشق در دستش ميلرزيد و غذا روي ميز ميريخت. حتي وقتي كه لقمه در دهانش ميگذاشتغذا از گوشه دهانش بيرون ميريخت و منظره زشتي بوجود مي آورد.هر بار پسر و عروسش با ديدن غذا خوردن او حالشان بد ميشد. تا اينكه روزي تصميم گرفتند پدربزرگ درگوشه اي پشت اجاق بنشيند و آنجا غذايش را بخورد.
از آن روز غذاي پيرمرد را در يك كاسه كوچك و گلي ميريختند. غذاي او آنقدر كم بود كه هيچ وقت سير نميشد. در نتيجه وقتي كه غذايش تمام ميشد با حسرت به ميز نگاه ميكرد و چشمهايش از اشك پر ميشد.
روزي لرزش دست پيرمرد به حدي بود كه كاسه از دستش افتاد و شكست. عروس جوان ناراحت شد و حرفهاي زشتي به او زد؛ ولي پيرمرد چيزي نگفت و فقط آه كشيد. بعد براي پيرمرد يك كاسه چوبي بيارزش خريدند.پيرمرد شكايتي نكرد و هرروز توي آن غذا مي خورد
روزها آمدند و رفتند. تا اينكه روزي زن و شوهر نشسته بودند و با هم حرف مي زدند، پسر كوچولوي چند تكه تخته روي زمين گذاشته بود و سعي مي كرد آنها را به هم وصل كند.پدر پرسيد:«چكار ميكني پسرم؟»
پسر جواب داد:«مي خواهم يك كاسه چوبي درست كنم تا وقتي كه تو و مادر پير شديد؛ غذاي شما را توي آن بريزم و جلويتان بگذارم.»
زن و مرد به هم نگاه كردند و ناگهان بغزشان تركيد. به اين وسيله آنها به خود آمدند و روز بعد، پدر بزرگ پير را سر ميز آوردند تا همه با هم غذا بخورند.
از آن روز به بعد، اگر دست پيرمرد مي لرزيد و غذا را مي ريخت، كسي به او حرفي نمي زد.
او گفت : " من می خوام این 20 دلاری رو به یکی از شما بدم. اما اول بذارین یه کاری بکنم. " سپس شروع به مچاله نمودن اسکناس کرد.
پس دوباره پرسید : " کسی هست که هنوز این اسکناس رو بخواد ؟ "
باز دست ها بالا رفت .
او اینگونه ادامه داد :" خب ، اگر من اینکار رو با اسکناس بکنم چی ؟ "
و بعد اسکناس رو به زمین انداخت و با کفش خود شروع به مالیدن آن به کف اتاق کرد.
سپس آنرا که کثیف و مچاله شده بود برداشت و باز گفت :" هنوز کسی هست که این 20 دلاری رو بخواد ؟ "
اما هنوز دست ها در هوا بود.
سخنران گفت :" دوستان من ، همگی شما یک درس با ارزش فرا گرفتید. شما بی توجه به اینکه من چه بلایی سر این اسکناس آوردم، باز هم خواستار آن بودید زیرا هیچ چیز از ارزش آن کم نشده بود و هنوز 20 دلار می ارزید . "
خیلی از اوقات در زندگیمون، ما بوسیله تصمیم هایی که می گیریم و وقایعی که واسه مون پیش میاد، پرتاب، مچاله و به زمین مالیده می شیم . در این جور مواقع احساس می کنیم که ارزش خود را از دست داده ایم. اما مهم نیست که چه اتفاقی افتاده یا خواهد افتاد ، به هر حال شما هرگز ارزش خود را از دست نمی دهید :
تمیز یا کثیف ، مچاله یا صاف ، باز هم شما از نظر اونایی که دوستتون دارن ارزش فوق العاده زیادی دارین .
" ارزش زندگی ما بر اساس اون چیزی که هستیم تعیین می شه ."
شاگردی با قاطعیت پاسخ داد : بله او خلق کرد
استاد گفت: اگر خدا همه چیز را خلق کرد, پس او شیطان را نیز خلق کرد. چون شیطان نیز وجود دارد و مطابق قانون که کردار ما نمایانگر ماست , خدا نیز شیطان است
شاگرد آرام نشست و پاسخی نداد. استاد با رضایت از خودش خیال کرد بار دیگر توانست ثابت کند که عقیده به مذهب افسانه و خرافه ای بیش نیست
شاگرد دیگری دستش را بلند کرد و گفت: استاد میتوانم از شما سوالی بپرسم؟
استاد پاسخ داد: البته
شاگرد ایستاد و پرسید: استاد, سرما وجود دارد؟؟
استاد پاسخ داد: این چه سوالی است البته که وجود دارد. آیا تا کنون حسش نکرده ای؟
مرد جوان گفت: در واقع آقا, سرما وجود ندارد. مطابق قانون فیزیک چیزی که ما از آن به سرما یاد می کنیم در حقیقت نبودن گرماست،در واقع سرما وجود ندارد. این کلمه را بشر برای اینکه از نبودن گرما توصیفی داشته باشد خلق کرد
شاگرد ادامه داد : استاد تاریکی وجود دارد؟
استاد پاسخ داد: البته که وجود دارد
شاگرد گفت: دوباره اشتباه کردید آقا! تاریک هم وجود ندارد. تاریکی در حقیقت نبودن نور است. نور چیزی است که میتوان آنرا مطالعه و آزمایش کرد. اما تاریکی را نمیتوان ، تاریکی واژه ای است که بشر برای توصیف زمانی که نور وجود ندارد بکار ببرد
در آخر مرد جوان از استاد پرسید: آقا, شیطان وجود دارد؟؟
استاد که زیاد مطمئن نبود پاسخ داد: البته همانطور که قبلا هم گفتم. ما او را هر روز می بینیم. او هر روز در مثال هایی از رفتارهای غیر انسانی بشر به همنوع خود دیده میشود. او در جنایتها و خشونت های بی شماری که در سراسر دنیا اتفاق می افتد وجود دارد. اینها نمایانگر هیچ چیزی به جز شیطان نیست
و آن شاگرد پاسخ داد: شیطان وجود ندارد آقا. یا حداقل در نوع خود وجود ندارد. شیطان را به سادگی میتوان نبود خدا دانست. درست مثل تاریکی و سرما. کلمه ای که بشر خلق کرد تا توصیفی از نبود خدا داشته باشد. خدا شیطان را خلق نکرد. شیطان نتیجه آن چیزی است که وقتی بشر عشق به خدا را در قلب خودش حاضر نبیند. مثل سرما که وقتی اثری از گرما نیست خود به خود می آید و تاریک که در نبود نور می آید
....آن مرد جوان همان آلبرت انیشتین بود
او با دلی لرزان دعا کرد که خدا نجاتش دهد و اگر چه روزها افق را به دنبال یاری رسانی از نظر می گذارند، اما کسی نمی آمد .
سرانجام خسته و از پا افتاده موفق شد از تخته پاره ها کلبه ای بسازد تا خود را از عوامل زیان بار محافظت کند و داراییهای اندکش را در آن نگه دارد .
اما روزی که برای جستجوی غذا بیرون رفته بود، به هنگام برگشتن دید که کلبه اش در حال سوختن است و دودی از آن به آسمان می رود. متاسفانه بدترین اتفاق ممکن افتاده و همه جیز از دست رفته بود .
از شدت خشم و اندوه درجا خشک اش زد............ فریاد زد: " خدایا چطور راضی شدی با من چنین کاری کنی؟ "
صبح روز بعد با صدای بوق کشتی ای که به ساحل نزدیک می شد از خواب پرید. کشتی ای آمده بود تا نجاتش دهد .
مرد خسته، از نجات دهندگانش پرسید : شما از کجا فهمیدید که من اینجا هستم؟
آنها جواب دادند: ما متوجه علائمی که با دود می دادی شدیم .
وقتی که اوضاع خراب می شود، ناامید شدن آسان است. ولی ما نباید دلمان را ببازیم ..........
چون حتی در میان درد و رنج دست خدا در کار زندگی مان است .
پس به یاد داشته باش ، در زندگی اگر کلبه ات سوخت و خاکستر شد، ممکن است دودهای برخاسته از آن علائمی باشد که عظمت و بزرگی خداوند را به کمک می خواند .
پیرمرد این تلگراف را دریافت کرد :
پدر, به خاطر خدا مزرعه را شخم نزن , من آنجا اسلحه پنهان کرده ام .
4 صبح فردا 12 نفر از مأموران FBI و افسران پلیس محلی دیده شدند , و تمام مزرعه را شخم زدند بدون اینکه اسلحه ای پیدا کنند .
پیرمرد بهت زده نامه دیگری به پسرش نوشت و به او گفت که چه اتفاقی افتاده و می خواهد چه کند ؟
پسرش پاسخ داد : پدر برو و سیب زمینی هایت را بکار، این بهترین کاری بود که از اینجا می توانستم برایت انجام بدهم .
خواب دربان را به راهي برد
بي خبر آمد كسي از در
در سياهي آتشي افروخت
بي خبر اما
كه نگاهي در آتش سوخت
خشت ميافتد از اين ديوار
رنج بيهوده نگهبانش برد
دست بايد نرود سوي كلنگ
سيل اگر آمد آسانش برد
خبرنگار وسط راهرو راه را بر من بسته بود و سعی داشت از تنه زدنهای بچه ها خودشو خلاص کنه و نزدیک من بیاد .
خبر نگار نشست . با چهره ای بی روح .
آنکه پشت دوربین بود گفت : سه ... دو ... یک ...
خبرنگار لبخند زد : روز معلم را به شما تبریک می گم .
این معلم : ممنون . / صورتش چقدر آشناس ! هنوز عکس ماه گوشه ی پیشانی اش هست . و لبخندش .../ منم تبریک می گم .
خبرنگار: شما در این روز مبارک، به عنوان فرهنگی چه انتظاراتی دارید؟
این معلم : عرض کنم که ... / هنوز انشاء ت ضعیفه ! ماشاله چه قدی کشیدی ... حلقه هم که به انگشتته شیطون ! ... / انتظارات ما فرهنگیان .../ چی بگم؟ دیگه حرفای کهنه ، کهنه تر شده . امروز نمی خوام از نظام هماهنگ پرداخت ... نه بسه ... از بس گفتیم که دیگه این حرفا شده جک . چی بگم ؟ / البته ... راستش .../ منو نشناخته؟ آخه نه سلام گرمی ... نه احوال پرسی ... فقط جلو دوربین خوب لبخند می زنه ... منو نشناخته .../
خبرنگار : در واقع می خواستم برای بینندگان ما از مشکلات و مسائل مبتلا به این شغل بفرمایید و مطمئن باشید پخش خواهد شد .
این معلم : حالا که پخش خواهد شد ... / کاش صدای این سرود را کمی کم می کردن تا صدای منو محو نکنه ... / تنها انتظار من به عنوان یک معلم اینه که ... / سینه ام را صاف کنم تا رساتر پخش بشه / می خوام به دانش آموزم بگم ... اگه فردا روزی ، جایی ... همدیگر را دیدیم ، جواب سلامم را طوری بده که بشنوم ... آخه تا اون روز ... گوشهای من حسابی سنگین شده !
تمام شب و شب بعد پای تلویزیون تکان نخوردیم ... همه ی همکارا هم گوش بزنگ بودن ... پخش نشد !!
متوجه شد که همسایه اش در دزدی مهارت دارد ، مثل یک دزد راه می رود ، مثل دزدی که می خواهد چیزی را نهان کند ، پچ پچ می کند. آن قدر از شکش مطمئن شد که تصمیم گرفت به خانه برگردد ، لباسش را عوض کند ، و نزد قاضی برود و شکایت کند.
اما همین که وارد خانه شد ، تبرش را پیدا کرد . زنش آن را جا به جا کرده بود. مرد از خانه بیرون رفت و دوباره همسایه اش را زیر نظر گرفت : و دریافت که او مثل یک آدم شریف راه میرود ، حرف می زند ، و رفتار می کند.
جهانگرد پرسید :لوازم منزل تان کجاست ؟
حافظ گفت : مال تو کجاست ؟
جهانگرد پاسخ داد : اما من این جا فقط مسافرم.
روحانی گفت : من هم همین طور.
هنوز از صيد، منقارش نپرداخت كه مرغ ديگر آمد كار او ساخت
یک نفر در آب دارد می سپارد جان.
یک نفر دارد که دست و پای دائم می زند
روی این دریای تند و تیره و سنگین که می دانید.
آن زمان که مست هستید از خیال دست یابیدن به دشمن،
آن زمان که پیش خود بیهوده پندارید
که گرفتستید دست ناتوان را
تا توانایی بهتر را پدید آرید،
آن زمان که تنگ می بندید
بر کمرهاتان کمر بند،
در چه هنگامی بگویم من ؟
یک نفر در آب دارد می کند بیهوده جان قربان!
آی آدم ها که بر ساحل بساط دلگشا دارید!
نان به سفره،جامه تان بر تن"
یک نفر در آب دارد می خواند شما را.
موج سنگین را به دست خسته می کوبد
باز می دارد دهان با چشم از وحشت دریده
سایه هاتان را ز راه دور دیده
آب را بلعیده در گور کبود و هر زمان بی تابش افزون
می کند زین آب ها بیرون
گاه سر،گه پا.
آی آدم ها!
او ز راه دور این کهنه جهان را باز می پاید،
می زند فریاد و امید کمک دارد
آی آدم ها که بر ساحل آرام در کار تماشائید!
موج می کوبد به روی ساحل خاموش
پخش می گردد چنان مستی به جای افتاده .پس مدهوش.
می رود نعره زنان.وین بانگ باز از دور می آید:
«آی آدم ها »....
در صدای باد بانگ او رهاتر
از میان آب های دور و نزدیک
باز در گوش این نداها:
ــ «آی آدم ها»......
پسر بچه نه ساله ای تصمیم گرفت جودو یاد بگیرد . پسر دست چپش را دریک حادثه از دست داده بود ولی جودو را خیلی دوست داشت به همین دلیل پدرش او را نزد استاد جودوی ژاپنی معروفی برد و از او خواست تا به پسرش تعلیم دهد .
استاد قبول کرد . سه ماه گذشت اما پسر نمی دانست چرا استاد در این مدت فقط یک فن را به او یاد می دهد . یک روز نزد استاد رفت و با ادای احترام به او گفت: " استاد ، چرا به من فنون بیشتری یاد نمی دهید ؟"
استاد لبخندی زد و گفت : " همین یک حرکت برای تو کافی است ."
پسر جوابش را نگرفت ولی باز به تمرینش ادامه داد . چند ماه بعد استاد پسر را به اولین مسابقه برد . پسر در اولین مسابقه برنده شد . پدر و مادرش که از پیروزی بسیار شاد بودند ، بشدت تشویقش می کردند.
پسر در دور دوم و سوم هم برنده شد تا به مرحله نهایی رسید . حریف او یک پسر قوی هیکل بود که همه را با یک ضربه شکست داده بود . پسر می ترسید با او روبرو شود ولی استاد به او اطمینان داد که برنده خواهد شد . مسابقه آغاز شد و حریف یک ضربه محکم به پسر زد . پسر به زمین افتاد و از درد به خود پیچید . داور دستور قطع مسابقه را داد . ولی استاد مخالفت کرد و گفت :" نه ، مسابقه باید ادامه یابد ."
پس از این دو حریف باز رو در روی هم قرار گرفتند و مبارزه آغاز شد ، در یک لحظه حریف اشتباهی کرد و پسر با قدرت او را به زمین کوبید و برنده شد!
پس از مسابقه پسر نزد استاد رفت و با تعجب پرسید : " استاد من چگونه حریف قدرتمندم را شکست دادم ؟ "
استاد با خونسردی گفت : " ضعف تو باعث پیروزی ات شد ! وقتی تو آن فن همیشگی را با قدرت روی حریف انجام دادی تنها راه مقابله با تو این بود که دست چپ تو را بگیرد در حالی که تو دست چپ نداشتی . "
بر سر گور كشيشی در كليسای وست مينستر نوشته شده است : " كودك كه بودم
مي خواستم دنيا را تغيير دهم . بزرگتر كه شدم متوجه شدم دنيا خيلی بزرگ است
من بايد انگلستان را تغيير دهم .
بعدها انگلستان را هم بزرگ ديدم و تصميم گرفتم شهرم را تغيير دهم .
در سالخوردگی تصميم گرفتم خانواده ام را متحول كنم .
اينك كه در آستانه مرگ هستم می فهمم كه اگر روز اول خودم
را تغيير داده بودم ، شايد مي توانستم دنيا را هم تغييردهم! "
پسر بچه اي وارد بستني فروشي شد و پشت ميزي نشست. پيشخدمت يك ليوان آب برايش آورد.
پسر بچه پرسيد: " يك بستني ميوه اي چند است؟ " پيشخدمت پاسخ داد : " 50 سنت " .
پسر بچه دستش را در جيبش برد و شروع به شمردن كرد . بعد پرسيد :
" يك بستني ساده چند است ؟ "
در همين حال ، تعدادي از مشتريان در انتظار ميز خالي بودند و پيشخدمت با عصبانيت پاسخ داد:
35 سنت. پسر دوباره سكه هايش را شمرد و گفت : لطفأ يك بستني ساده
پيشخدمت بستني را آورد و به دنبال كار خود رفت.
پسرك نيز پس از خوردن بستني پول را به صندوق پرداخت و رفت
وقتي پيشخدمت بازگشت از آنچه ديد شوكه شد. آنجا در كنار ظرف خالي بستني، 2 سكه 5 سنتي و 5 سكه۱ سنتي گذاشته شده بود. براي انعام پيشخدمت
يك سخنران معروف در مجلسي كه دويست نفر در آن حضور داشتند ، يك اسكناس هزار توماني را از جيبش بيرون آورد و پرسيد : چه كسي مايل است اين اسكناس را داشته باشد؟
دست همه حاضرين بالا رفت .
سخنران گفت : بسيار خوب ، من اين اسكناس را به يكي از شما خواهم داد ولي قبل از آن مي خواهيم كاري بكنم ؛ و سپس در برابر نگاه هاي متعجب ، اسكناس را مچاله كرد و پرسيد : چه كسي هنوز مايل است اين اسكناس را داشته باشد ؟ و باز دست هاي حاضرين بالا رفت . اين بار مرد اسكناس مچاله شده را به زمين انداخت و چند بار آن را لگد مال كرد و با كفش خود آن را روي زمين كشيد . بعد اسكناس را برداشت و پرسيد : خب حالا چه كسي حاضر است صاحب اين اسكناس شود ؟ و باز دست همه بالا رفت .
سخنران گفت : با اين بلا هايي كه من سر اين اسكناس آوردم ، از ارزش اسكناس چيزي كم نشد و همه شما خواهان آن هستيد .
و ادامه داد : در زندگي واقعي هم همين طور است ، ما در بسياري از موارد با تصميماتي كه مي گيريم يا با مشكلاتي كه روبرو مي شويم ، خم مي شويم ، مچاله مي شويم ، خاك آلود مي شويم و احساس مي كنيم كه ديگر پشيزي ارزش نداريم ، ولي اين گونه نيست و صرف نظر از اينكه چه بلايي سرمان آمده است ، هرگز ارزش خود را از دست نمي دهيم و هنوز هم براي افرادي كه دو ستمان دارند ، آدم با ارزشي هستيم.
زاهدی نزد بازرگانی شد تا جامه ای بخرد.یکی از حاضران بازرگان را گفت: او فلان زاهد است.به وی ارزان تر ده.زاهد خشمناک شد و به راه افتاد و گفت: آمده ایم با درهم خویش جامه بخریم نه با زهد خویش.
مردی برای اصلاح به آرایشگاه رفت. در بین اصلاح گفتگوی جالبی بین آرایشگر و آن مرد در مورد خدا صورت گرفت.آرایشگر گفت: من باور نمیكنم خدا وجود داشته با شد.مشتری پرسید: چرا؟ آرایشگر گفت: كافیست به خیابان بروی و ببینی. مگر میشود با وجود خدای مهربان اینهمه مریضی و درد و رنج وجود داشته باشد؟مشتری چیزی نگفت و از مغازه بیرون رفت. به محض اینكه از آرایشگاه بیرون آمد مردی را در خیابان با موهای ژولیده و كثیف دید. با سرعت به آرایشگاه برگشت و به آرایشگر گفت:می دانی به نظر من آرایشگرها وجود ندارند.آرایشگر با تعجب گفت: چرا این حرف را میزنی؟ من اینجاهستم و همین الان موهای تو را مرتب كردم.مشتری با اعتراض گفت: پس چرا كسانی مثل آن مرد بیرون از آریشگاه وجود دارند.آرایشگر گفت: آرایشگرها وجود دارند فقط مردم به ما مراجعه نمیكنند.مشتری گفت: دقیقا همین است. خدا وجود دارد فقط مردم به او مراجعه نمیكنند! برای همین است كه اینهمه درد و رنج در دنیا وجود دارد.
1- داوينچي همزمان با يك دست مي نوشت و با يك دست نقاشي مي كرد !
2- هيتلر از مكان هاي بسته وحشت داشت !
3- مار مي تواند تا نيم ساعت بعد از قطع شدن سرش نيش بزند !
4- هر انسان تا 8 دقيقه بعد از قطع گردنش هنوز به هوش است !
5- اغلب مارها 6 رديف دندان دارند !
6- وقتي به خورشيد نگاه مي كنيد 8 دقيقه قبل از آن را مشاهده مي كنيد !
7- قلب ميگو در سر آن واقع است !
8- ظروف پلاستيكي تقريبا 50 هزار سال در برابر تجزيه مقاومند !
9- حدود 250 نفر از محققان ناسا ايراني هستند و رئيس كامپيوتر ناسا يك ايراني است !
10- دانشمندان دريافته اند مورچه ها هم مانند انسان ها صبح ها خميازه مي كشند !
11- حس بويايي مورچه با سگ برابري مي كند !
12- آيا مي دانستيد تصميم بر اين بود كه كوكا كولا به عنوان دارو استفاده شود !
13- با 30 گرم طلا مي توان نخي به طول 81 كيلومتر درست كرد !
14- فنلاند از 170 هزار و 585 جزيره تشكيل شده است !
15- زمين در آغاز پيدايش 2000 بار بزرگتر از حجم كنوني اش بود !
16- در زبان عربي براي كلمه شمشير 850 واژه مختلف وجود دارد !
17- گرانترين كفش دنيا 1 ميليارد و 700 ميليون تومان است !
18-براي تخمين زدن حشره هاي روي زمين كافيست به ازاي هر انسان 200 ميليون حشره ريز و درشت در نظر بگيريم !
19- كوسه با شنيدن ضربان قلب طعمه خود آن را پيدا مي كند !
20- فيل تنها حيواني است كه نمي تواند بپرد !
21- قلب وال در هر دقيقه فقط 9 بار مي زند !
22- ايرانيان در انگليس ثروتمندترين قشر هستند حتي ثروتمندتر از ملكه اليزابت !
23- در سال 1380 تعداد گوسفندان زلاندنو 44 ميليون راس اعلام شد در حالي كه جمعيت اين كشور 4 ميليون نفر بود !
24- قوه چشايي پروانه در پاهاي آن تعبيه شده است !
25- جوانان هندي شادترين و ژاپني ها افسرده ترين هاي جهان هستند !
26- مغز در هنگام خواب فعالتر از وقتي است كه تلويزيون مي بينيد !
27- 90% سم مار از پروتئين تشكيل شده است !
28- چشم انسان معادل يك دوربين 135 مگا پيكسل عمل مي كند !
29- آب دريا بهترين ماسك صورت است !
30- سرعت عطسه يك انسان برابر است با 160 كيلومتر در ساعت ! "